تبليغاتX
آری آغاز دوست داشتن است

آری آغاز دوست داشتن است

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:11  توسط فرنوش و آرش  | 

سلام

بالاخره امروز رسید

یعنی روز یکشنبه ۱۶/۷/۸۵ و قرار امروز آرش برگرده

منتظرشم.وای پس کی میای؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:5  توسط فرنوش و آرش  | 

 

  نمی دانم محبت را:

 

                          بـر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود.

 

                          بـرچـه گلـی بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود.

 

                          بـر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود.

 

                          بـر چه آبـی بنويسم که هـرگز گل آلود نشود.

 

                                            و سرانجام ...  

 

                         بـر چه قلـبی بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:38  توسط فرنوش و آرش  | 

خیلی تنهام

خیلی دلم گرفته ولی هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم

به خاطر اتفاقهای تلخی که واسم افتاد فقط می خواستم با اون حرف بزنم.دلداریم بده- آرومم کنه ولی ............

هر جا هست خدا پشت و پناهش.امیدوارم خوش باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:27  توسط فرنوش و آرش  | 

 

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگرنه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایهای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواری

 

تو به کس مهر نبندی مگر آندم

که زخود رفته در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

میکشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چوآتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

(( وای بر من که ندانستم از اول))

((روزی آید که دل آزار تو باشم))

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی – نه پیامی- نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر نه تو آنی-  تو نه آنی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:33  توسط فرنوش و آرش  | 

روز چهارشنبه بود که بهم گفت شاید به خاطر یه سفر کاری به چین چند روز از هم دور باشیم.

روز شنبه یعنی 1/7/85 باهام خداحافظی کرد و گفت فردا میرم.

آرش گفت روز یکشنبه پرواز دارم .پرسیدم تا کی؟؟؟کی برمیگردی؟؟؟؟؟

گفت دقیقا 2هفته دیگه.

خیلی دلم گرفته .تا الان فقط 3 روز از خداحافظیمون میگذره.هیچ خبری ازش ندارم.نمیدونم سالم رسیده؟حالش خوبه؟؟؟

خدایا کی این روزا میگذره؟؟و کی یکشنبه 16/7 میرسه؟؟؟؟

به نظرتون اونم دلش واسم تنگ شده؟؟؟  نه نه نه!!!!

 

 

راستی – میگم به این نوشته ها امتیاز بدین ببینیم مطالب من بهتره یا آرش؟!!

معلومه دیگه من

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:18  توسط فرنوش و آرش  | 

هو
 
 
نامی از هزار نام
 
 
!ای شما
!ای تمام عاشقانِ هر کجا
:از شما سؤال می کنم
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گر چه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این وآن شنیده بود
 
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریۀ گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
 
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
 
!ای شما
ای تمام نامهای هر کجا؟
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
 
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟  
 
از قیصر امین پور
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:59  توسط فرنوش و آرش  | 

HydroForumآ® Group   HydroForumآ® Group
 

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و   خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 

  نویسنده: سانیتا سالگا

 

HydroForumآ® Group   HydroForumآ® Group
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:57  توسط فرنوش و آرش  | 

دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟؟؟؟ گفت: نه!!

گفت دوستم داری؟؟؟ گفت: نوچ!!!

گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی؟؟ گفت: اصلا!!!

دختره چشاش پر از اشک شد. هیچی نگفت.

پسره بفلش کرد گفت:

تو خوشگل نیستی بلکه زیبا ترین هستی.تو رو دوست ندارم چون عاشقتم.اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم

                                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:2  توسط فرنوش و آرش  | 

به دلم گفتم ای ساده،فراموشش کن تا کجاچشم براین جاده؟فراموشش کن دست بردارازاو،خاطره بازی کافیست فرض کن گل نفرستاده،فراموشش کن آن نگاهی که دم آخر از او جامانده پیش او بردهُ پس داده،فراموشش کن مردمان نگهش قله نشینند هنوز دل که در دره نیفتاده،فراموشش کن گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدت دل ولی گفت:نشو ساده،فراموشش کن به شما برنخوردحال غزل بود و گذشت اتفاقی است که افتاده،فراموشش کن ای کاش میشد فراموشش کرد

                                               

مي رسد روزي که بي من زندگي را سر کني مرگ عشق را باور کني مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من شعرهاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

در عشق پيروز كسي است كه پاي به فرار مينهد ناپلئون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:45  توسط فرنوش و آرش  |